| خدا |
| ساعت ٦:۳٦ ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ کلمات کلیدی: |
|
خدا روزي از روزها زودتر از خواب بيدارشدم زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود داشتم خدا را ستايش می كردم ناگهان حضور خداوندم را در قلبم احساس كردم از من سوال كرد آيا دوستم داري جواب دادم بلی اگر نقض عضوداشتي باز هم دلباخته ام بودی مبهوت شدم نگاهي به دست واعضاي بدنم انداختم و گفتم در آن حال وضعيت دشواري داشتم اما باز هم دلباخته ات بودم
اگر نابينا بودي باز مخلوقات مرا ستايش می كردی تصورش برايم مشكل است اما باز دلباخته ات بودم اگر ناشنوا بودى باز به كلامم گوش می دادی بسيار دشوار بود اما به كلامت گوش می دادم اگرلال بودي ذكر مرا می گفتی به سختي گفتم بله آيا مرا دوست داری در كمال اراده واعتقاد گفتم بله بس چرا گناه می كنی انسانم و بري از اشتباه نيستم هنگام آسايش از من دوري وهنگام مشكلات به سراغم می آيی جوابي جز اشك نداشتم تنها درخلوت مرا می ستايي وخودخواهانه از من حاجت می خواهی تنها جوابم سيل اشكي بود كه صورتم را مخفي كره بود در موقع گرفتاري به سراغ ديگران می روی و در موقع عبادت بهانه تراشي می كني جوابی نداشتم با شما صحبت كردم شما مردم جواب نداديد و نيازهايتان را شنيدم وبه آنها جواب دادم توان جواب نداشتم زندگي بزرگترين موهبت من به شماست آن را تباه نكنید بار الها مرا ببخش من رحمانم وبندهايم را می بخشم تا كنون اين سان جانكاه گريه نكرده بودم خدايا مرا دوست داری به آن ميزان كه خارج از ادراك توست تو را دوست دارم و آنجا بود كه خدا را با تمام وجود ستايش کردم |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|

